تبليغاتX
-l- Marilyn Manson -l-
 

به کدامین واقعیت تلخ مرا وا نهادی؟

نه!وانهادنی در کار نیست

مرا زندانی کردی

اسیرم...اسیری حیران

حیرانی بی سر

به سان

دیوانه ای

زندانی در سلولی کوچک

که خود را به در و دیوار می زند

زجه می کشد اما کسی نمی شنود او را

کسی نمی شنود من را

دیوانه تر می شوم

تر می شوم

چرا که به زیر اشک هایم

چتری نبودی

سایه بانی پناهی خیالی دروغی

چیزی نبودی

من همیشه شبم و همیشه بارانی غمگین و اسیر

چرا که آن انسان نماها

به هر دری که زدم

لب به گشودن رسالت نکردند

گاهی می دانم و گاهی بیشتر نمی دانم

من در اول وصف خود مانده ام

خراش های روی بدنم گویای

سعی های بی حاصل جهت آزدی است

و نشان گر جنون یک جانی بی تجربه

بوی خونم دیگر به مشام هر درنده خویی رسیده

مرگ!

این هنگام که طعمه ای چون من داری

غفلت و درنگ جایز نیست

گرم و آرام بیا و تن باران خورده ی خیسم را

در آغوش بگیر

از لب های خونینم بوسه بر گیر

و مرا بمیران که مرده تر از من نمیابی

بدن قشنگم را ببین

لمس کن

به جای تمام مردگان تو را سیر میکند

برای چندین قرن

به جای چندین تن

غمگینم

شیون غصه هایم و نا آرامی وجودم

ظاهری آرام به من می دهد

آرامش قبل از طوفان که حاکی از مرگ عظیمی می باشد

به سمت من که میایی

به امید پر کردن یک گورستان بزرگ بیا

به امید دفن بشر

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در یکشنبه نهم تیر 1387

 لينك مطلب

       برادر جان گربه را روی زمین گذشت و گربه با گوشهای عقب کشیده و چشمان سبز به من خیره شده بود.  کم کم دندانش از کنار لبهانش معلوم شد و شروع به هیس کردن کرد. " پسر, این گربه تو رو میکشه" جان با صدای وحشتناکتر گفت, " وقتی که بخوابی چشمات رو چنگ میکشه و زبونت رو گاز میگیره تا نتونی جیغ بزنی." برادر جان یک نگاه به گربه و یک نگاه به ما کرد و گفت" بریم طبقه بالا." دیگه مجبور نبودیم کاراگاه بازی در بیاریم. به اتاق ممنوعه راه داده شده بودیم. شاید ورد جادویی جان برای بازکردن دروازه‌های جهنم کارساز بود.

     با اینکه هیجان‌زده بودم اتاقش همان چیزی بود که هر کس دیگر انتظارش را داشت.  اتاق یک روستایی با علاقه‌ی زیاد به شیطان.  نور سیاه روی پوستر یک اسب سوار ترسناک با شنل و نیزه می‌تابید.  یک سری عکس‌های Ozzy Osbourne و شمع‌های قرمز همه‌جا پیدا می‌شدند.

برادر جان گفت:" میکشی؟"

مثل احمق‌ها جواب دادم " چی میکشم؟" تا به حال به هشیش دست هم نزده بودم.

" هشیش گیج‌کننده." جان با صدای شیطانی گفت.

" نه من خوبم پسر. من دیگه از این کارا نمی‌کنم." دروغ گفتم.

متاسفانه, هیچ راه دیگری نداشتم.  به زودی معلوم شد که اگر مواد مخدرشان را استفاده نمی‌کردم این دو برادر مرا تا می‌خوردم کتک می‌زدند.

برادر جان لوله‌ی پر شده از برگ‌های قهوه‌ای را روشن کرد و چند پک هرکولی زد.  فضای اتاق را با دود شیرین جال به هم رن پر کرد.  اولین پک‌هایی که زدم همه را صرفه کردم, اما کمی بعد احساسش کردم. در آمیخته شده با Mad Dog 20/20 , the Southern Comfort, شیشه‌ی شراب که دست به دست می‌شد و آلبوم Blizzard of Ozz که توی اتاق پخش می‌شد و سرم که گیج می‌رفت.  فکر اینکه همه در مدرسه از من نفرت داشتند از ذهنم مثل جوهر آبی که روی لباس هم به شوخی می‌ریختیم محو شد.

 همینطور که سرگیجه داشتم صدای خشمگین برادر جان را می‌شنیدم که ارواح تاریخی و دیوها را صدا می‌زد بهشان فرمان کشتن کسانی که با او بد کرده بودند را می‌داد.  دوست دخترایی که با کس دیگه خوابیده بودند, دوستانی که بهش خیانت کردند, آشنایانی که با او بدرفتاری کردند, رئیس‌هایی که اخراجش کردند. اصولا کسانی که به سر راهش آمدند وقتی انقدر بزرگ شد که تنفر را حس کند.

از جیبش یک تیغ در آورد و روی انگشت شصتش خراشید.  قطره‌های خون از انگشتش داخل یک کاسه که پودر سفتی به رنگ سفید و قهوه‌ای بود, ریخته‌ می‌شد.  " انگاروی بد!" شروع به گفتن کرد. "نینگژیدا!  تو را می‌طلبم, ماری از اعماق! تو را می‌خوانم, نینگژیدا! مار شاخ‌دار اعماق! تو را می‌طلبم, اژدهای اعماق! نینگژیدا!"

سپس صبر کرد, پودر خون‌آلود را به لبهایش می‌کشید, بدون اینکه وجود ما در اتاق را احساس کند.

"تو را احضار می‌کنم, ای مخلوق ظلمت, با کارهای تاریک! تو را احضار می‌کنم, مخلوق نفرت, با کارهای نفرت‌انگیز, مخلوق بیهوده, با کارهای بیهوده, تو را احضار می‌کنم, ای مخلوق درد, با کارهای دردآور!"

اگر این ماریجوانا بود, من دیگه نمی‌خواستم ازش بکشم.  من فقط به اسلحه خیره بودم, امیدوار به اینکه برادر جان به طرفش هم نرود. در همین لحظه سعی می‌کردم که نشان ندهم که به اسلحه نگاه می‌کنم.  چون نمی‌خواستم توجهش را به تفنگ جلب کنم.  واضحا یک دیوانه بود اما تا الان قاتل نبود, شاید تا آخر این شب به یک قاتل تبدیل می‌شد.

دقیقه‌ها و ساعت‌ها گذشتند.  ماریجوانا همینطور دست به دست می‌شد. فقط آب درونش با Southern Comfort برای بیشتر ناشه کردن ما عوض شده بود.  آهنگ "Paranoid" از Black Sabbath یا از زبط و یا داخل سر من پخش می‌شد.  گربه به من هیس می‌کرد.  اتاق دور سرم می‌گشت.  برادر جان به من می‌گفت که Southern Comfort باقی مانده در پات (pot) رو بنوشم و جان هم به دنبال برادرش تکرار می‌کرد.  مثل کرمی که توان حرکت کردن نداشت پات را به لبانم گذشتم و بدترین شات زندگیم را بالا کشیدم. بعد ... دیگر چیزی یادم نیست.  حدس می‌زنم که از حال رفتم و به یکی از آثار خشم برادران کرول تبدیل شدم.

از صدای هیس گربه ساعت ۵ بعد از ظهر بیدار شدم...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در شنبه هشتم تیر 1387

 لينك مطلب      

      اینا بهترین آهنگای مرلین منسون هستن به نظر من... به ترتیب شماره هم نیست... برای دانلود هم نیست... توی بقیه وبلاگها میتونین دانلودشون کنین.... این وبلاگ رو من توصیه میکنم: www.reflectinggod.blogfa.com

 

1. Irresponsible Hate Anthem
2. The Beautiful People
3. 1996
4. Man That You Fear
5. Heart Shaped Glasses
6. The Love Song
7. The Fight Song
8. Disposable Teens
9. Target Audience
10. Cruci-Fiction In Space
11. The Death Song
12. Tourniquet
13. Evidence
14. (S)aint
15. God Eat God
16. In The Shadow of the Valley of Death
17. The Nobodies
18. The Speed of Pain
19. Coma White
20. The Last Day On Earth
21. Count to Six and Die
22. Kill Your God
23. Mechanical Animals
24. Deformography
25. The Reflecting God
26. If I Was Your Vampire
27. Just Another Car Crash Away
28. Let Your Ego Die
29. I Want to Disappear
30. This Is the New Shit
31. Mobscene
32. Spade
33. The Dope Show
34. Posthuman
35. Get Your Gunn
36. I Put a Spell on You
37. Like a Virgin
38. Dried Up, Tied and Dead
39. Cryptorchid
40. Mister Superstar
41. This Is Halloween
42. They Said Hell Is Not Hot
43. Rock Is Dead
44. Disassociative
45. User Friendly
46. Diary of a Dope Friend
47. Sweet Dreams
48. Rock n Roll Nigger
49. Working Class Hero
50. Lamb of God
51. Cake and Sodomy
52. Scabs, Guns And Peanut Butter
53. White Trash

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در شنبه هشتم تیر 1387

 لينك مطلب

 تولد مرلین منسون... هاها... خوب من کادوم همون نقاشیامه که ازش کشیدم...

"هنر تنها چیز روحانی روی زمین است."

     لطفا مطالبی که درباره هر نوشته می‌نویسم رو بخونین تا برداشت اشتباه نکنید.  مطالبی که در پایین نوشته شده quote های هستند که از مرلین منسون گرفته شده.  اگر از من بخواهید من هر جمله از آهنگ‌هایش را یک quote می‌کنم. ولی به هر حال این‌ها جدا از آهنگ‌ها هستند.  شاید بعضی با عقاید شما متفاوت باشند و شاید بعضی خنده‌دار.  اما اینها چیزهایی هستند که خیلی‌ها باور دارند. به گوینده نگاه نکنید. به حرفهایش گوش کنید.

     مرلین منسون تا حالا ایران رو ندیده پس لطفا از جاهایی که نوشته شده فرهنگ یا موارد مشابه قضاوت فرهنگ خودتون رو نکنید.  شاید بعضی جاها شباهت‌هایی بین فرهنگ‌ها و چیزهای دیگه باشه. چون کشور ما بخوایم یا نخوایم داره غرب‌زده میشه. این وبلاگ هم وبلاگ سیاسی نیست. وگرنه تا فردا ور می‌زدم. به هر حال. اگر مطلبی برایتان واضح نبود بپرسید. "ادعای ندانستن اولین قدم یادگیریست." دکتر شولتز

"از آدمایی که من رو شیطان‌پرست می‌خوانند بی‌زارم.  خیلی بی‌معناست.  چون اگر شیطان وجود داشت, او مرا می‌پرستید,پس من در کارم از او موفق‌تر بوده‌ام."

"جامعه به طور سنتی همواره در پی قربانی‌هاییست تا تقصیرات را بر گردنشان اندازد. من برای همین اینجایم."

"قسمتی از من هراسان از نزدیک شدن به انسان‌هاست, هراسان از اینکه شاید ترکم کنند."

"وقتی بهشان یاد داده می‌شود تا به همه عشق بورزدند, به دشمنانشان عشق بورزند, چه ارزشی برای عشق باقی می‌ماند؟"

"زمانی که تمام آرزوهایت به حقیقت بپیوندند, رویاهایت از بین می‌روند."

"قبل از ورود به مدرسه تست هوش باید بدهید. قبل از شورع به رانندگی باید امتحان رانندگی دهید. قبل از ورود به دانشگاه باید امتحان کنکور دهید. پس چرا هیچ نوع امتحانی قبل از تولد یک بچه از شما گرفته نمی‌شود. وقتی که رئیس جمهور شوم, این اولین قانونی است که ثبت خواهم کرد."

"هیچ‌گاه نگفتم مثل من باش. همیشه گفتم مثل تو باش و تغییر ایجاد کن."

"آیا سرگرمی بزرگترها بچه‌های ما را می‌کشد یا اینکه کشتن بچه‌ها سرگرمی بزرگترها شده؟"

"موسیقی قوی‌ترین نوع جادووست."

"هر کسی که به اندازه‌ای باهوش باشد که ببیند آمریکا چه می‌کند, سر جای خود نخواهد نشست و کاری نکند.  آن‌ها نیز مثل من می‌شوند. آن‌ها نیز مثل طرفداران ما می‌شوند. آن‌ها نیز عصبانی می‌شوند."

"من فکر می‌کنم هنر تنها چیز روحانی روی زمین است.  و من هر تفسیر و شرحی از خدا که از دیگران به من اجبار شده باشد تا باور کنم را رد می‌کنم.  و دیگران هم همینطور.  هیچکس نباید یک کپی از خدا مثل هرکس دیگر در ذهن خود داشته باشد."

" چه اتفاقی می‌افتد اگر زمانی مردم در خانه‌هایشان بیشتر از انجیل سی دی من را داشته باشند؟  این اتفاق باعث خدا شدن من می‌شود چون عده‌ی بیشتری به من ایمان دارند تا او.  چون همه چیز فقط درباره‌ی محبوبیت است.  در دنیا تعداد زیادی از مردم تا به حال اسم مسیح را نشنیده‌اند, زمانی که آمریکا از این اسم سو‌ استفاده می‌کند. کلید تغییر محبوبیت است. به همین دلیل به جای آب درون جوی باید خود جوی شوید تا مسیر را عوض کنید."

"مرلین مونرو اسم اصلی او نبود. چارلز منسون اسم اصلی او نبود. من از این دو نام یک اسم واقعی ساختم. اما چه چیزی حقیقت است؟ شما حقیقت را نمی‌توانید پیدا کنید. شما دروغی که دوست دارید را انتخاب می‌کنید و آن را حقیقت می‌نامید."

"در کل فلسفه نایچسزه ( نیچه ) هرکس خدای خود است.  برای هین مقام خودم را در کنسرت‌ها پایین می‌آورم و از مردم می‌خوام که به من تف کنند.  من به آن‌ها می‌گوییم که با من هیچ فرقی ندارند."

" کلمه‌ی ضدمسیح برای من کلکسیونی از بی‌ایمانی به خداست."

"و آن چیزی که من بیشتر از همه برای تضاد با آن صحبت می‌کنم کنترل دین در زندگی شخصی و انتخابات ماست.  حتی اگر شما قسمتی از آن دین نباشید.  آلبوم Antichrist Superstar مبارزه‌ایست , با معنویات سنتی, تا مردم از همه‌چیز سوال بپرسند .  تا مردم چیز‌ها را از زوایای دیگر مشاهده کنند."

"این فرهنگی‌ست که شما بچه‌هایتان را در آن بزرگ می‌کنید.  سورپرایز نشوید اگر در صورتتان منفجر شد."

دوتا نقاشی از مرلین منسون که خودم کشیدم  در ادامه‌ مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در شنبه پانزدهم دی 1386

 لينك مطلب      

هاها... سلام... من تقریبا خیلی وقت بود که چیزی ننوشتم. ولی خیلی حرف دارم که بزنم. میخوای بخون میخوای نخون. به درک! وبلاگ خودمه هرچی دلم بخواد مینویسم. مرلین منسون مال خودشه هرچیزی میخواد میخونه. موس هم دست توئه برو گوشه سمت راست روی x کلیک کن.  به هر حال اینارو میونیسم تا بالاخره جوابی باشه واسه کسایی که هی به من فحش میدن که چرا بقیه کتاب رو نمینویسم حتی اگه یه نفر باشه.  برای اینکه مطمئن باشیم میگم یک نفر.  همون یه نفر برام خیلی مهمه. چون براش مرلین منسون مهمه.  آدمای احمق فکر میکنن خود شخص مرلین منسون. احمقن دیگه. بذار فکر کنن.

اولا اینکه تنبل بودم حالشون نداشتم بقیه کتاب رو بنویسم.  خیلی تنبلم الان تو مدرسه دهنه منو سرویس کردن چرا مشقاتو نمیکنی. برای اوناییم که نمیدونن بگم آره آقا جون من مدرسه میرم هنوز دبیرستان آره بچم. خواستی سنمو بپرس. خواستی نپرس. دعوا معوا. هرچی. حال اینم ندارم ادبی بنویسم. 

دوما اگه وقت نداشتم ولی اگه وقت گیر میاوردم کتابای دیگه میخوندم. خوب اینجا خودخواهی بوده. چی کار کنم. میگن کسایی که رنگ سیاه میپوشن آدمای خودخواهین. 

سوما الان دلم میخواست که کتابو ترجمه کنم ولی غرضش دادم به یکی از دوستام.  جالبه مسیحیا هم مرلین منسون رو دوست دارن.  ۳ روزه کتابو خوند. واه. من که کف کردم.  یکی دیگه میخواد بخونه. ما هم نه که همه بدبخت بیچاره‌ایم کسی پول نداره بره کتابو بخره. هاها. حالا اون یکی میخواد واسه تعطیلی کریسمس کتابو نگه داره الان به این نتیجه رسیدم که اون موقع وقت خوبیه واسه نوشتن بقیش پس بقیش رو به زودی شروع میکنم. اییین از اییین.

یکی از چیزایی که باعث شد نخوام بنویسم این بود که: من نمیدونم چرا ما مردم, بیشتر ایرانیا فرهنگمون پایینه. از اینکه کسی حقی داره واسه چیزی که مینویسه هیچی نمیفهمیم. عیب نداره. ۱۰۰ سال دیگه شاید نوه هاتون آدم بشن. چندتا جا کل مطلب رو کپی کردن هی ما گفتیم بابا دمتون گرم. ما واسه طرفدارا مرلین منسون مینویسم. فرقی نمیکنه که تو کدوم وبلاگ باشه. ولی یکم خوب به آدم حق بدین یکی که میاد این همه دهن خودشو صاف میکنه واسه دو تا کلمه. از وقت خودش میزنه میاد مفت یه کاری میکنه سوء استفاده نکنین.  هرکیم هرچی میخواد فکر کنه. آره من آدم بی شعریم اصلا. جالبیش اینه منبع هم سایت خودشونه. وبلاگ هم نه! سایت! مردم خریم دیگه.  من زیاد تو وبلاگا نمیرم ولی همین الان میگم اگه یکم از وبلاگای مرلین منسون خوشم میومد الان هیچی واسم ارزش ندارن. 

اینم از دولت جمهوری اسلامی آزادتون که میگه آزادی دارن ولی باید در چهارچوبه اسلام باشه! آقا من فکر کنم اصلا آزادی ندن بهتر از آزادی در چهارچوب اسلام باشه.  وبلاگ منو فیلتر کردن. عیب نداره. انقدر از این کارا بکنین تا خسته بشین.  انقدر جلوی چشم مردم رو بگیرین ببینیم راه اسلامی به کجا میرسه. صراط مستقیمتون که الان به بدترین شکل داره پیش میره و خودتونم میدونین ولی صداشو بهتره در نیاریم. آره آقا ما منتظر ناجی نمیدونم چیچی امام زم ( صلوات بلند ختم کن! ) ان هستیم. زود باش بیا. از گشنگی مردن مردم. میخوان بیان شام بخورن.

راستی من یه تئوری دادم از خودم. هاها. من تئوری میدم. بخندیم. اوکی. اینکه: طرفدارای مرلین منسون یا بسیار احمقن یا خیلی باهوشن. خوب من خودم سعی میکنم اگه باهوش نیستم احمق نباشم ولی از خیلیای دیگه چیزی نمیدونم.  یکی از دلیلاش اینه که با عقل من جور در نمیاد این همه مرلین منسون طرفدار داشته باشه و همه هم افکار مرلین منسون رو درک بکنن.  واسه اینکه هم چرند نباشه یک آدم عاقل و عالم و به سن تکلیف رسیده هاها مثل اینا, حرفمو تایید کرد. پس به خودم امیدوار شدم. آدمیم که میگم از تو خیابون پیدا نکردم. وه چقدر حرف زدم.

همین دیگه... وبلاگ خودمه دلم میخواد چرت و پرت بنویسم. مشکلی دارین نخونین.  لاقل این تو چهارچوب اسلام هست که اگه نخواین چیزیو نخونین مجبور نیستین. اوه نیست راستی. خیلی چیزارو مجبورین تو چهارچوب اسلام بخونین. حواسم نبود.

ادامه ترجمه بایوگرافی ... به زودی

یه نیکنیم( اسم مستعار هاها) بهم پیشنهاد بدین. اسم خودم خوشم نمیاد. نیکنیم هم به ذهنم نمیاد. مرسی

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

 لينك مطلب      

۶ صبح, روز سال نو

نه سایه‌ای, نه بازتابی

گونه به گونه‌ی یک‌دیگر

در آغوش سرد تو

خیلی آرام و غم‌انگیز

مثل یک قصاب

چاقو را به قلب خود می‌فشاری

و می‌گویی

"دوستت دارم خیلی زیاد پس باید مرا بکشی همین الان"

*اگر من ومپایر تو بودم

به روشنی مهتاب

به‌جای قتل زمان

یک‌دیگر را تا طلوع داشتیم

اگر ومپایر تو بودم

مرگ برای هیچ‌کس صبر نمی‌کند

دستانم را جلوی صورتت نگه دار

چون فکر می‌کنم

وقت ما رسیده...*

با زبانم لبخندت را می‌درم

پوچی جایی‌ست که قلب است

 ما قبر را با هم ساختیم

و من به تنهایی پرش نمی‌کنم

فراتر از این قلمرو

همه چیز سیاه است

هیچ برگشتی وجود ندارد

برگه‌هایی با لکه‌های خون

به شکل قلب

این جاییست که شروع می‌شود

این جاییست که تمام خواهد شد

و دوباره ماه وارد می‌شود

۶:۱۹ و می‌دانم که آماده هستم

مرا به کوه ببر

تو سوزانده می‌شوی

و خاکسترهایت را می‌خورم

چرخ‌های غیرممکن اجساد ما را گمراه می‌کنند

پس از این قلمرو

همه چیز سیاه است

هیچ راه برگشتی نیست

این جاییست که شروع می‌شود

این جاییست که تمام خواهد شد

دانلود "If I was your vampire"

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در جمعه دوم شهریور 1386

 لينك مطلب      

     ... پس از چند ماه که  رد کردن من و خود ارضایی در یک بازی فوتبال که در موسسه‌‌‌ی کشاورزی بیرون از کانتون در لوییزویل ( Louisville ) برگزار می‌شد در حالی که با Colt 45 (یک نوع آبجو) مست بودم با یک چیرلیدر ( *Cheerleader ) بلوند به نام لوییس آشنا شدم.  در حالی که نمی‌دانستم که او تینا پاتس لویس ویل هست: دختر خرابه محله.  لب‌های کلفت, بینی صاف و بزرگ, چشم‌های خماری داشت. این حس را به انسان می‌داد که یک دورگه‌ای باشد نصف اروپایی و نصف سوزانا هافس (Susanna Hoffs) از بنگلز (Bangles)*.  یک نوع شرلی تمپل (Shirly Temple)* هم در قیافه‌اش دیده می‌شد.  چون قد کوتاه و موی فر داشت اما بیشتر به Lap dance* علاقه داشت تا Tap dance* اولین دختری بود که برای من ساک زد, متاسفانه این تمام چیزی نبود که به من داد.

      تقریبا هر روز زمانی که پدر مادرم سر کار بودند دنبالش می‌رفتم و به اتاقم می‌بردمش.  به آهنگ‌های آلبوم Moving Pictures از Rush و آلبوم Scary Monsters از David Bowie گوش می‌دادیم و آن موقع که دیگر تجربه‌های زیادی داشتم سکس تینیجری معمولی داشتیم.  انقدر به من hickey* داد که یک موقع از جای زخمشان نمی‌توانستم گردنم را تکان دهم.  اما مهم نبود چون پس از مدتی به یک جور نشان افتخار در مدرسه برایم تبدیل شد.  یک روز یک کروات براق آبی برایم آورد.  شبیه چیزی بود که فقط Chippendale* می‌پوشند.  به نظرم رسید که می‌خواهد نقش بازی کنیم اما تنها بازی که با آن آشنایی داشتم Dungeons & Dragons* بود.

     پس از یک هفته فقط سکس, لوییس دیگر جواب تلفن‌های مرا نداد.  نگران بودم شاید حامله شده باشد چون هر بار از کاندم استفاده نکرده بودیم.  این تصور در ذهنم نقش بسته بود که مادرش او را به جایی بفرستد تا بچه‌اش - یمان را دیگران اداپت کنند.  یا شاید لوییس می‌خواست مرا مجبور کند تا برای حمایت از او و بچه تا آخر عمرم پول پرداخت کنم.  شاید وقتی می‌خواستند بچه را سقط کنند او مرده و پدر و مادرش برای انتقام از مرگ دخترشان مرا به قتل برسانند.  پس از چند هفته که از او خبری نداشتم تصمیم گرفتم یک بار دیگر با او تماس بگیرم.  با پارچه‌ای که روی تلفن گذاشتم صدایم را عوض کردم تا اگر پدر مادرش گوشی را بردارند مرا نشناسند.

     خوشبختانه خودش گوشی را برداشت.

     "متاسفم که خیلی وقته بهت زنگ نزدم," معذرت خواهی کرد " مریض بودم."

     "چه مریضی؟" با ترس و دستپاچگی پرسیدم. " تب که نداری؟ داری؟ صبحا بالا نمیاری؟ یا یه چیزی تو این مایه‌ها؟"

     در آخر به این نتیجه رسیدم که او به خاطر اینکه یک خرابه است مرا رد می‌کند و داشتن یک دوست پسر از اعتبارش کم می‌کند.  این کلماتی نبود که او می‌گفت اما اساسا معنیش این بود.

      یک روز سر کلاس ریاضی روی بدنم احساس خارش کردم.  کل روز ادامه پیدا کرد.  تا به خانه رسیدم مستقیما به دستشویی رفتم و شلوارم را پایین آوردم تا ببینم چه مشکلی دارم.  ۳ یا ۴ زخم سیاه رویش دیدم.  یکی را جدا کردم و خون بیرون زد.

     هنوز فکر می‌کردم یک تکه پوست مرده است اما وقتی بالا گرفتمش و جلوی نور نگاهش کردم متوجه شدم که پا دارد - و حرکت می‌کرد.  از ترس و شوک جیغ کشیدم.  و به دستشویی انداختمش.  یکی از آن‌ها را برداشتم و به مادرم نشان دادم.

     او خیلی طبیعی جواب داد: " خوب, تو شپش گرفتی."  " حتما از tanning bed* گرفتی."

     همانقدر که این زخم‌ها برایم شرم‌آور بود رفتن به tanning bed هم شرم‌آور بود.  صورتم به خاطر جوش‌های روی آن ورم کرده بود و به همین دلیل دکتر تجویز کرده بود که به یکی از این کلینیک‌ها بروم و tanning bed باعث خشک شدن پوستم می‌شد و به زندگی اجتماعی‌ام کمک می‌کرد.

     مادرم صریحا خوابیدن پسرش با دخترها را رد می‌کرد و نمی‌توانست باور کند که این زخم‌ها به همین دلیل هستند.  حتی پدرم هم که همیشه به طور مسخره‌ای می‌گفت که هر وقت من توانستم با یک دختر بخوابم با یک بطری شمپین جشن می‌گیریم آن‌قدر سرگرم کار در Kmart شده بود که او نیز عمل مرا تایید نمی‌کرد.  از زمانی که من در کلاس سوم دبیرستان با بدن دخترها آشنا شدم او قصد داشت تا مرا پیش یک فاحشه ببرد تا بکارتم را از دست بدهم.  پس من با این جریان tanning bed سرگرمشان کرده بودم.

     مادرم دوایی برای شپش‌های بدنم آورد اما به جز آن در حمام شپش‌ها را خودم می‌تراشیدم.( در آن موقع تراشیدن موی بدن برای من هنوز غیرعادی بود.)

      از آن موقع به بعد دیگر هیچ مریضی جنسی نداشتم.  و به دانایی که دارم می‌دانم مادر پدرم فکر می‌کنند من هنوز سکس نکرده‌ام.

--- Susana Hoffs from Bangles :

Shirly Temple:

Lap dance: یک نوع رقص که strip tease ها می‌کنند.

Tap dance:یک نوع رقص که در آمریکا اختراع شد و با کوبیدن پا روی زمین صدای ریتم‌دار به وجود می‌آورند.

Hickey: جای زخمی که از مکیدن گردن به جا می‌ماند.

Chippendale: رقصنده‌های مردی که بیشتر بدون لباس هستند و یک کروات یا پاپیون می‌بندند و برای خانم‌ها می‌رقصند.

Dungeons & Dragons: یک نوع بازی فکری که سال ۱۹۷۴ ساخته شد.  این بازی یک MD دارد که رییس بازی‌است و کارهایی که بازی‌کن‌ها باید انجام دهند را به آن‌ها بازگو می‌کند. افراد با تصور کردن حالات و استفاده کردن از تخیلاتشان این بازی را نجام ‌می‌دهند. سال ۲۰۰۶ این بازی بیشترین فروش را برای بازی‌های فکری داشته. در دهه‌ی ۸۰ هدف این بازی به شیطان‌پرستی و خودکوشی سوق پیدا کرده. تخیل‌گرایی در این بازی, روی افکار بچه‌ها تاثیر زیادی گذاشته.

*      *      *

من و جان کروول ( John Crowell ) بالای تپه‌ای که رو به روی خانه‌اش بود ایستادیم, به نوبت از بطری Mad Dog 20/20 که یکی از بچه‌هایی که سنش بالا بود برایمان خریده بود نوشیدیم.  حداقل یک ساعت بود که آن‌جا بودیم و وقتمان را با تماشا کردن زمین‌های کشاورزی خواب‌آلود اطراف تلف می‌کردیم.  آسمان نمه بارانی زده بود و اتومبیل‌هایی گاه به گاه از آن‌جا رد می‌شدند.  تقریبا مست شده بودیم و با گول زدن خودمان را راضی نگه می‌داشتیم تا صدای انفجار تپه‌ای شنی به گوشمان رسید.

     یک GTO سبز در ابری از گرد و خاک بود.  راننده‌ی به احتیاط در خاکی رفته بود و تا ایستادن کامل ماشین لیز خورده بود.  در اتومبیل به آهستگی باز شد و چکمه‌ای مشکی پای به زمین کوبید و از ماشین پیاده شد.  کله گنده‌ای با یک جمجمه در پلاستیک پیچیده شده ظاهر شد.  موهایش فرفری و نامرتب بود.  چشمانش از عمق صورتش مثل نوری می‌ماند که از مرکز دو دایره سیاه برق می‌زدند.  وقتی که کنارتر رفت فهمیدم مثل Richard Ramirez همان Night Stalker *دست‌ها و پاهایش غیرعادی دراز هستند.  یک جاکت نخی راه راه پوشیده بود که پشتش سمبل جهانی شرارت بود : برگ علف *

     با دست راستش یک اسلحه از کمربندش بیرون آورد.  به طرف آسمان گرفت و گلوله پس از گلوله شلیک کرد.  هر شلیک باعث می‌شد تا نشانه‌اش به سمت ما بیآید. تا زمانی که گلوله‌ها تمام شدند.  سپس به طرف ما گام‌های بلندی برداشت.  همانطور که ایستاده بودم به طرفم آمد مرا به زمین انداخت.  جان را هل داد و بطری Mad Dog را از دستش گرفت.  در یک ثانیه همه را بالا رفت و بطری را روی زمین انداخت.  دهانش را با آستینش پاک کرد و زیر لب چیزی گفت مثل شعر Ozzy Osbourne - Suicide Solution و به سمت خانه رفت.

      "اون داداشه منه رفیق" در حالی که صورتش پس از ترس از افتخار می‌درخشید.

     ما برادرش را تا طبقه‌ی بالا دنبال کردیم. او به اتاقش رفت و در را کوبید و قفل کرد.  جان اجازه نداشت پایش را توی اتاق بگذارد.  اما می‌دانست در آن‌جا چه خبر است:  جادوی سیاه, Heavy metal, خودزنی, مصرف زیاد مواد مخدر.  مثل زیرزمین پدربزرگم اتاق برای من نشانه‌ای از ترس و هوس بود.  با اینکه خیلی می‌ترسیدم چیزی به جز دیدن اتاق را نمی‌خواستم.

     به امید اینکه برادرش آن شب اتاقش را ترک می‌کند با جان به انبار رفتیم. یا حداقل به اسکلتی چوبی که زمانی انبار بوده. جایی که جان یک بطری Southern Comfort پنهان کرده بود.

     جان پرسید:" میخوای یه چیز خیلی توپ ببینی؟"

     گفتم:" معلومه که میخوام" من همیشه دنبال چیزهای توپ و باحال بودم, مخصوصا وقتی جان آن را تایید کند.

     "اما باید قول بدی به هیشکی چیزی نگی."

     "قول می‌دم."

     "قول کافی نیست" "میخوام که روی مادرت ... نه قسم بخور که اگه به کسی بگی اونجات خشک بشه و از بین بره"

     "قسم میخورم اگه به کسی بگم همینی که تو میگی بشه"  با اینکه می‌دانستم در آینده نیازش خواهم داشت, قسم خوردم.  " سوسیس بزن بزیم" این را در حالی که به بازوی من محکم مشت زد گفت.

----

برگ علف:

Richard Ramirez:

     با هم به طرف پشت انبار رفتیم و از نردبان بالا و به اتاق شیروانی که پر از علف جو بود رسیدیم.  پوشال‌های بسته بندی شده آغشته به خون خشک شده بودند.  در اطراف لاشه‌ی بی جان حیوانات مثل پرنده‌ها, مار, مارمولک, نصف شده دیده می‌شدند.  در حال تجزیه شدن و از هم پاشیدن بودند.  خرگوش‌ها با کرم‌هایی که رویشان می‌خزیدند و سوسک‌هایی که لا به لای لاشه‌ها بودند و گوشتی که هنوز روی استخوان‌ها باقی مانده بود.  

     جان در حالی که به ستاره‌ی پنجتایی ( Pentagram ) اشاره می‌کرد گفت: " این , جاییه که برادرم کارهای سیاهش را نگه می‌داره." 

     مثل بدترین چیز که بتوان از یک فیلم ترسناک بیرون آوردم می‌ماند جایی که یک نوجوان مشکل آفرین با هنر سیاهش چیزها را بیشتر از حد بالا می‌برد.  حتی عکس‌های معلم‌های گذشته و دوست‌دخترهای قبلی آغشته به خون روی دیوار با حرف‌های اهانت‌آمیز نوشته شده روی هرکدام دیده می‌شد.  جان با حس اینکه در حال بازی کردن یک نقش در فیلم هست گفت:" می‌خوای چیز ترسناک‌تر از اینم ببینی؟"  شاید برای یک روز چیزهایی که دیدم کافی بودند اما کنجکاو هم بودم پس به علامت موافقت سرم را تکان دادم.  جان از روی زمین لاشه‌ی آلوده‌ی یک کپی از کتاب The Nercronimicon را برداشت.  کتابی که وردهایی داشت که حاوی سحرهای سیاه بود و از زمان عصر سیاه به جا مانده بود.  ما به خانه برگشتیم و جان چراغ قوه, چاقوی شکار, مقداری خوراکی, و چند تا جواهر بدلی که می‌گفت نیروی جادویی دارند داخل کوله‌پشتی اش گذاشت.  مقصد ما همان‌طور که جان گفت جایی بود که برادرش روحش را به شیطان فروخته بود. 

      برای رسیدن به آنجا باید از چاه فاضلاب پایین می‌رفتیم و از زیر یک قبرستان رد می‌شدیم.  از زیر راه آبی پر از موش و بوی گند به حالت دلا شده راه رفتیم.  جایی که هیچ ورودی یا خروجی نداشت.  همینطور مشکوک به اینکه ممکن بود در گوشه کنار و داخل لجن‌ها جسد انسان وجود داشته باشد.  فکر نمی‌کنم هیچ زمانی به آن اندازه از مافوق‌ طبیعت ترسیده باشم.  در آن نیم مایل قیامتی که با ترس در حال گذشتن بودیم حتی صداهای خیلی کم باعث اکوی زیاد و ترسناک‌تری می‌شدند. و من همچنان به این فکر می‌کردم که اسکت‌ها بیرون از لوله‌ی فاضلاب در حال کوبیدن به دیوار هستند و موجودات نیمه مرده در حال پاره کردن فلز‌ها و آماده برای گرفتنم و زنده دفن کردن من هستند.

     وقتی به آن طرف لوله رسیدیم سر تا پایمان با لایه‌ی نازک کثافت, تار عنکبوت و لجن پوشیده‌شده بود.  ما در ناکجای یک جنگل تاریک بودیم.  پس از رد شدن  نیم مایلی از شاخه‌ها و درخت‌ها خانه‌ای بزرگ جلوی ما سبز شد.  اطرافش علف رشد کرده بود طوری که جنگل سعی داشت تا زمین را اصلاح کند و هر جزء خانه پر از ستاره‌ی پنتاگرام و صلیب بر عکس بود, تسلیم شیطان کردن, علامت گروه‌های هوی متال و عباراتی مثل "cocksucker" و "fuck your mother".

     شاخه‌های درخت مو و برگ‌های خشک‌شده را کنار زدیم و با چراغ قوه وارد اتاق شدیم و آن‌جا را بررسی کردیم.  موش, تار عنکبوت, شیشه‌ی شکسته, قوطی‌های کهنه‌ی آبجو دیده می‌شد.  از نور شعله‌ی کم ذغال که در گوشه‌ی اتاق بود فهمیدیم کسی این‌جا بوده.  من برگشتم و جان آن‌جا نبود.

     با ترس صدایش زدم.

     "این بالا"  از بالای پله‌ها داد زد.  " بیا اینو ببین"  با اینکه از ترس داشتم می‌مردم دنبالش رفتم و از دری که ناله می‌کرد رد شدم.  اتاق به نظر مسکونی می‌رسید.  یک دشک زرد متعفن روی زمین بود, پر از سرنگ‌های استفاده شده, یک قاشق خم شده و دیگر وسایل استفاده از مواد مخدر.  اطراف دشک پر از کاندم‌های مصرف شده مثل پوست خشک شده‌ی مار دیده می‌شد.  در کنارشان صفحه‌های مجله‌های هم‌جنس‌باز ها که به زمین چسبیده شده بودند.

     به اتاق بعدی رفتیم. چیزی به جز ستاره‌ی پنتاگرام که روی دیوار جنوبی کشیده شده بود و کنارش نوشته‌هایی که غیر قابل خواندن بودند.  جان کپی The Necronomicon را بیرون کشید.

    من پرسیدم:"چه غلطی داری می‌کنی؟"

    با صدای شومی گفت:"دروازه‌های جهنم را باز می‌کنم تا ارواحی که روزی در این خانه زندگی ‌می‌کردند را احضار کنم"  با انگشتش روی زمین خاکی دایره‌ای کشید.  در حالی که این‌کار را می‌کرد صدایی از طبقه پایین به گوش رسید.  ما بی‌حرکت ایستادیم, حتی نفس نمی‌کشیدیم, و به تاریکی گوش می‌کردیم. فقط صدای حرکت خون در رگ گردنم را می‌شنیدم. 

    جان وسط دایره ایستاد و برای پیدا کردن طلسم مناسب کتاب را به سرعت ورق می‌زد.

     صدای فلزی از پایین شنیده شد, صدایی که از قبلی بلندتر بود.  اگر هرچیزی که ما شروع کرده بودیم قدرتی داشت, ما آماده‌ نبودیم.  الکل در خونمان تبدیل به آدرنالین شد و از پله‌ها به سرعت به طبقه پایین و بعد از پنجره به جنگل و تا زمانی که نفس داشتیم دویدیم.  دهانمان خشک و عرق روی صورتمان بود.  هوا گرگ و میش بود و چند قطره باران به زمین نشست.  راه فاضلاب را فراموش کردیم و تمام راه را بدون یک کلمه صحبت تا خانه در جنگل دویدیم. 

     زمانی که به سلامت به خانه جان برگشتیم برادرش با نا امیدی و سردرگمی خانه را جست و جو می‌کرد.  مواد مخدر آرامش کرده بود.  با این حال وقتی دیوانه‌ می‌شد به اندازه‌ی خانه‌ی وسط جنگل ترسناک بود.  یک گربه‌ی سفید برفی در آغوشش بود که نوازشش می‌کرد.

     جان در گوشم گفت:" اون گربه آشناشه."

     "آشناشه؟"

     "آره, مثل یک دیوه که ب صورت حیوان در اومده و در جادوگری‌های برادرم بهش کمک میکنه."

     گربه‌ی سفید بی‌گناه در یک لحظه به مخلوقی خطرناک و نحس در ذهن من تبدیل شد....

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

 لينك مطلب      

      روی تختم دراز کشیدم, دستم را پشت گردنم به صورت گره کرده زیر موهای قهوه‌ایم گذاشته‌ام, و به زمزمه‌ی ماشین لباس‌شویی داخل زیرزمین گوش می‌دهم.  آن آخرین شب من در کانتون, اوهایو بود و من ترجیح دادم تا آخرین شب را تنها بگذرانم و به سه سال گذشته در مدرسه عمومی فکر کنم.  همه‌ چیز برای اسباب‌کشی به FOrt Lauderdale آماده بود: آهنگ‌ها, پوسترها, کتاب‌ها, تی‌شرت‌ها, مجله‌ها, عکس‌ها, نامه‌های عاشقانه, نامه‌هایی پر از تنفر.  مدرسه مسیحیت مرا برای مدرسه‌ی عمومی خوب بار آورده بود.  بهم حرامات را یاد داده بود, بعد در درازای دستانم رهایشان کرده بود تا من آن‌ها را به بیهودگی ترک کنم.  همان موقعی که مدرسه‌ام را عوض کردم فرصت‌های زیادی برای سکس داشتن, استفاده از مواد مخدر, راک, کارهای سری داشتم.  حتی لازم نبود به دنبالشان بروم: آن‌ها مرا پیدا می‌کردند.

      همیشه اعتقاد داشتم که یک شخص باهوش است.  این مردم هستند که احمقند.  و چند چیز این را بهتر از جنگ در بر داشتند: دین اساس‌بندی شده, حکومت داری و دبیرستان, جایی که بی‌رحمانه‌ترین قانون‌ها اجرا می‌شوند.  وقتی به آن روز‌های اولم نگاه می‌کنم تمام چیزی که می‌بینم بی‌امنیتی و شکاکی آن‌قدر تاثیر‌گذار بود که حتی که جوش روی صورتم قادر به بر هم زدن نظم زندگی‌ام بود.  تا آخرین روزها توانستم اعتماد به نفس و احترام شخصی پیدا کنم, حتی به اندازه‌ای شخصیتم را پیدا کردم. 

      آن شب در کانتون در اوهایو می‌دانستم که برایان وارنر مرده بود.  به من یک شانس برای تولدی دوباره داده شده بود, برای خوبی یا بدی, جایی در این نزدیکی ها.  اما چیزی که نمی‌توانستم درک کنم این بود که آیا دبیرستان مرا فاسد یا مرا روشن می‌کند.  شاید هر دو بودند.  فساد و روشنایی جایی با هم.

*    *    *

گشایش یک کرم

با تمام شدن هفته‌ی دوم در دبیرستان فهمیدم که من مجازات شدم.  نه فقط دومین ماه شروع کردن سال دوم دبیرستانم بود بلکه زمانی بود که تمام دوستی‌ها شکل گرفته بود, اما روز هشتم باید دو هفته‌ی دیگر را در تعطیلی می‌گذراندم.  به یک نوع آنتی‌بیوتیک که برای آنفلونزا استفاده‌کرده بودم  حساسیت پیدا کردم.  دستان و پاهایم مثل بادکنک باد کردند و یک جوش قرمز درست وسط گردنم درآمد و مشکل تنفس در شش‌هایم که متورم شده بودند پیدا کردم.  دکتر‌ها گفتند شاید می‌مردم.

     تا این موقع یک دوست و یک دشمن در مدرسه پیدا کرده بودم.  دوستم جنیفر بود.  صورتی خوشگلی داشت اما کمی شبیه ماهی بود با لب‌های بزرگش که با توجه به ابروهایش بزرگتر هم نشان می‌داد.  در اتوبوس مدرسه ملاقاتش کردم و به این ترتیب اولین دوست دخترم شد.  دشمنم جان کرول (John Crowell) بچه باحال بیرون شهری بود.  یک آدم بزرگ و قوی هیکل با موهای قهوه‌ای که همیشه جاکت پارچه‌ای, تی‌شرت Iron Maiden, و شلوار جین با یک شانه‌ی دسته‌ی بزرگ در جیب پشتش.  وقتی در راهروی مدرسه راه می‌رفت بچه‌ها از سر راهش کنار می‌رفتند.  او حتی دوست پسر قبلی جنیفر بود و به همین دلیل در صدر جدول کسایی بودم که می‌خواست سر به تنشان نباشد.

     هفته‌ی اول را در بیمارستان گذراندم.  جنیفر تقریبا هر روز برای ملاقاتم به بیمارستان آمد.  من از درون کمد تاریک با او صحبت می‌کردم تا جوش‌ روی گردنم دیده نشود.  تا آن موقع به دختر‌ها انقدر نگشته بودم.  یک بار جیل تاکر (Jill Tucker ) دختر کشیش مدرسه که دندان‌های جلو آمده داشت را در زمین بازی مدرسه مسیحیت بوس کردم.  اما این مربوط به وقتی بود که من کلاس چهارم بودم.  سه سال بعد به عشق نا امید کننده‌ای برخورد کردم که میشل گیل (Michelle Gill) بود. دختر خوش قیافه‌ای با بینی صاف و موهای قهوه‌ای و دهان پهن که حتما در دبیرستان برای ساک زدن مناسب خواهد بود.  رابطه‌ی من با او در مدرسه مسیحی به قدری شعله گرفت که او می‌خواست به من روش بوسه‌ی فرانسوی (French Kiss) را یاد دهد.  من نه نکته‌ نه تکنیک را یاد گرفتم و به همین خاطر اسباب خنده‌ی بچه‌ها در مدرسه شدم وقتی او به همه در این باره گفت. 

     با وجود اینکه من با دخترها زیاد تجربه نداشتم تصمیم گرفتم که بکارتم را با جنیفر در کمد بیمارستان از دست دهم.  اما تمام کاری که او به من اجازه داد تا انجام دهم دست زدن به سینه‌ی صافش بود.  در هفته‌ی دوم بیمارستان او خسته شده بود و مرا ترک کرد.

     بیمارستان و تجربیات بد با زنان, رابطه‌های جنسی و مکان‌های مخفی‌اش تا آن موقع برایم آشنا بود.  وقتی چهار سالم بود مادرم مرا به بیمارستان برد تا آلتم را عمل کنند چون به قدر کافی عریض نبود تا بتوانم ادرار کنم.  هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد, دکتر یک مته تیز و دراز را برداشت و سر آلتم را سوراخ کرد.  تا چند ماه بعد از آن احساس می‌کردم گازولین از بدنم به جای ادرار خارج می‌شود.

     ذات‌الریه در دوران دبستان مرا برای سه دوره‌ی طولانی به بیمارستان فرستاد.  وقتی کلاس نهم بودم دختری که موهای فرفری‌اش و بینی بزرگش و خط چشم کلفتش بیشتر از اسمش در خاطرم مانده ازم خواست تا با او به اسکیت بروم.  وقتی که کارمان تمام شد یک پسر سیاه‌پوست با عینکی که شیشه‌های کلفتی داشت و در محل به قورباغه معروف بود به طرف ما آمد.  آن دختر را کنار زد و بدون اینکه کلمه‌ای بگوید شروع به مشت زدن به صورت من کرد.  من به زمین افتادم و همینطور که به پایین نگاه می‌کرد گفت:" تو با دوست دختر من رقصیدی."  من همین‌طور که گیج بودم روی زمین نشسته بودم و دهنم خون می‌آمد و دندان جلویم لغ شده بود.  حال که به آن موقع فکر می‌کنم میبینم که نباید انقدر سورپرایز می‌شدم.  من یک بچه سوسول بودم. حتی خودم هم باید خودم را می‌زدم.

     من حتی آن دختر را دوست نداشتم اما او برای من کار خوانندگی را درست کرد و همان اندازه هم ارزش دارد.  در اتاق اورژانس به من گفتند که صدمه‌ی وارد به من شده دائمی خواهد بود.  تا به این روز من هنوز TMJ دارم.  که باعث سر درد و سر شدن فکم می‌شود.  استرس و دارو چندان کمک نمی‌کنند.

     قورباغه فردای آن روز برای معذرت خواهی به من زنگ زد و ازم خواست که اگر مایلم با او به ورزش بروم.  من او را رد کردم.  ایده‌ی اینکه یک سبک وزن مثل من با پسری که همین تازگی دهن من را سرویس کرده و دوش گرفتن پس از تمرین با همچین آدمی اصلا برایم آن بعد از ظهر عاقلانه به نظر نمی‌رسید. 

     دفعه‌ی بعدی که به اورژانس رفتم هم به خاطر جنیفر بود.  در مدسه پس از دو هفته در بیمارستان بودن در راهرو قدم می‌زدم که مورد آزار و اذیت قرار گرفتم.  هیچ‌کس نمی‌خواست با یک پسر مو بلند با گردن پر از جوش که لباس Judas Priest می‌پوشد دوست شود.  بدتر از همه گوش‌هایم بودند که مثل کیسه‌هایی از زیر موهایم آویزان بودند.  اما یک روز صبح که از کلاس اولم خارج می‌شدم جان کرول مرا نگه داشت.  به نظرم رسید که با او یک وجه اشتراک دارم: تنفر هر دویمان نسبت به جنیفر.  پس یک پیوستگی بر ضد جنیفر درست کردیم و شروع به طرح راه‌هایی برای زجر او کردیم.

      یک شب من جان و چاد پسر عمویم را سوار فورد گالاکسی ۵۰۰ ام کردم و تمام شب به سمت سوپر مارکت‌ها رفتیم و بیست رول دستمال توالت دزدیدیم.  همه را در صندلی عقب انداختیم و به سمت خانه‌ی جنیفر رفتیم.  یواشکی به حیاط خانه‌اش رفتیم و تمام خانه را پر از دستمال توآلت کردیم.  به سمت پنجره‌ی اتاقش رفتم تا شکلی اهانت آمیز روی آن بکشم.  داشتم به یک شکل اهانت آمیز فکر می‌کردم که کسی چراغ اتاق را روشن کرد.  من به طرف یک درخت در حیاط روانه شدم و چاد هم همان موقع از شاخه‌ی همان درخت پایین پرید.  دقیقا روی من افتاد و من پهن زمین شدم.  چاد و جان من را با یک شانه‌ی از جا در رفته و چانه‌ی خونین و همان مشکل فک که برایم در اتاق ارژانس گفتند باید دور می‌کردند. 

      در مدرسه دلایل زیادی داشتم که با یک دختر بخوابم: از لج جنیفر, تا با جان یکسان باشم, کسی که در ردیف کسانی قرار داشت که با جنیفر سکس داشته بوده.  و تا دیگران را برای مسخره کردن من که یک باکره بودم متوقف کنم.  من حتی عضو بند مدرسه شدم تا با دخترها آشنا شوم.  شروع به نواختن مچو سازی شبیه بیس و درام می‌ماند شروع کردم.  اما کارم را با نواختن سازی که همه مورد شرمشان می‌شود به پایان رساندم: مثلث.

      بالاخره آخرهای کلاس دهم بودم که جان به فکر یک نقشه‌ی احمقانه رسید تا من را از باکره بودن در بیآورد: تینا پاتس (Tina Potts).  صورت تینا حتی از جنیفر هم ماهی‌قیافه تر به نظر می‌رسید.  با لب‌های بزرگتر.  یکی از بدبخت‌ترین دخترهای مدرسه که طرز دست‌پاچگی و فرم ایستادنش که خیلی درونگرا بود و بیچارگی درونی‌اش که داد می‌زد شاید در بچگی مورد آزار قرار گرفته باشد.  تنها چیز جالب که به نظر می‌رسید سینه‌های بزرگش و پز دادن باسن گاوی‌ شکلش با پوشیدن شلوار جین تنگ بود.  پس من شروع به صحبت با تینا کردم.  اما به خاطر اجتماعی نبودنم سعی می‌کردم پس از مدرسه زمانی که کسی در اطراف نبود با او حرف بزنم.

      پس از چند هفته قوت قلب دادن به خودم از تینا خواستم که او را در پارک ملاقات کنم.  چاد و من به خانه‌ی پدر بزرگ رفتیم و یکی از آن کاندم‌های قدیمی را که در کمد زیرزمین بود دزدیدیم و نصف بطری از Jim Beam مادربزرگ را درون قمقمه‌‌‌ام که عکس گروه Kiss داشت ریختم.  می‌دانستم این تینا نبود که باید مسموم می‌شد- من بودم که باید مسموم می‌شدم.  زمانی که به تینا رسیدم نیم ساعت گذشته ‌بود و قمقمه خالی و من تقریبا مست بودم.  چاد به خانه رفت و من زنگ خانه را به صدا در آوردم.

من و چاد

      ما به پارک رفتیم و روی یکی از تپه‌ها نشستیم.  شروع به بوسیدن کردیم و چند دقیقه‌ بعد دستم در شلوارش بود.  به این نتیجه رسیدم که تقریبا تا چند لحظه‌ی دیگر سکس خواهم داشت و از ترس این گفتم که کمی راه برویم.  از تپه به طرف یک زمین بیسبال رفتیم و زیر یک درخت که رو به روی خانه‌ها بود او را روی زمین خواباندم.  حتی متوجه نبودم کجا هستیم.  شلوارش و سپس شلوار خودم را در آوردم و کاندمی که از پدربزرگ دزدیده بودم.  برای حفظ کردن مقامم جلوی تینا وانمود کردم که ارضا نشدم. بلند گفتم: "تینا!" " شاید نباید این کار رو بکنیم ... هنوز خیلی زوده" 

     هیچ اعتراضی نکرد.  فقط از جایش بلند شد و بدون اینکه صحبتی بکند شلوارش را بالا کشید.  در راه برگشت به خانه در حالی که فکر می‌کردم می‌دانستم او فکر می‌کند که ما حتی سکس نداشتیم اما برای دوستان من من دیگر یک پسر بیچاره نبودم.  یک مرد بیچاره بودم.

      پس از آن دیگر زیاد با تینا صحبت نکردم.  اما مدتی بعد مزه‌ای از مهربانی پولدارترین و محبوب‌ترین دختر دبیرستان, مری بت کروگر (Mary Beth Kroger) را چشیدم.  پس از نگاه‌های بدون فکری که در مدت سه سال به او کردم در آخر از او خواستم که برای مهمانی فارغ‌التحصیلی با من باشد.  با تمام حیرتم او قبول کرد.  در آخر به خانه‌ی من رفتیم و شروع به نوشیدن آبجو کردیم.  من در کنار کسی که بسیار متظاهر و خانم به نظر می‌رسید راحت نبودم.  اما ماری بت کروگری که به صورت یک انسان ایده‌آل در ذهن من بود به سرعت با در آوردن سریع لباسش از هم پاشیده شد.  روی من پرید و بدون استفاده از کاندم مثل حیوانات سکس داشتیم.  فردای آن روز در مدرسه مثل همیشه مری صورتش را همان‌طور با تظاهر و آراسته از من برگرداند.  تنها چیزی که از او برایم باقی ماند جای خراش‌هایی بود که بر پشت من به جای گذاشته بود.  آن‌ها را با افتخار به دوستانم نشان دادم و به افتخار A Nightmare on Elm Street اسمش از مری بت کروگر به فردی کروگر (Freddy Kruger) تغییر کرد.

     تا آن موقع تینا هفت ماه حامله بود و پدر بچه همان کسی بود که نقشه‌ی تینا را برایم کشیده بود یعنی جان کرول.  بعد از آن زیاد جان را ندیدم به دلیل اینکه او مشغول سر و کله زدن با پی آمدهای استفاده نکردن از کاندم بود.  همیشه در این فکر بودم که آیا آن‌ها ازدواج کردند و بچه‌ را بزرگ کردند یا نه.

*        *        *

مجازات کردن کرم

وقتی تینا همه چیز را برای همه آشکار کرد من داد و بیداد راه انداختم و او را رد کردم.  نه به خاطر اینکه با او سکس کرده باشم, به خاطر اینکه می‌خواستم با او سکس داشته باشم.  پس از چند ماه...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در چهارشنبه ششم تیر 1386

 لينك مطلب

گربه‌ی داخل کلاه گفت: " چندتا حیله‌ی جدید بلدم"

ادامه داد: "تعداد زیادی حیله‌ی خوب.  به تو نشانشان خواهم داد.  مادرت اصلا ناراحت نمی‌شه اگر این کار رو بکنم."

Dr.Seuss, The Cat in the Hat

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در چهارشنبه ششم تیر 1386

 لينك مطلب

      از وقتی که یک سیستم تشریفاتی در مدرسه اجرا شد, کمدهای بچه‌ها نباید قفل می‌ماندند. و چون کسی حق گوش دادن به موسیقی راک را نداشت اگر کسی به من در این باره حرفی می‌زد خودش را نیز مقصر می‌دانست.  پس در طول کلاس از معلم اجازه می‌گرفتم و به سراغ کمد بچه‌ها در راهرو می‌رفتم و نوارها را می‌دزدیدم.

     خیلی سیستم خوبی بود اما خیلی وقت ادامه پیدا نکرد.  تیم با اینکه خودش می‌دانست به هر حال تنبیه می‌شود, با این حال مرا لو داد.  دوباره خودم را رو در رو با خانم کل دیدم و جمعی از ناظم‌ها و مشاورها.  اما این بار نباید درباره موزیک توضیح می‌دادم-- آن‌ها از کل ماجرا با خبر بودند.  مرا به جرم خرید فروش و دزدیدن نوارهای راک گرفتند; می‌دانستند که دست از فروش مجله کشیدم و به نوار و موزیک رو آوردم.  و در دو ماه اخیر دو مرتبه در دفتر مدیر تنبیه شده بودم.  دفعه‌ی اول به دلیل این بود که معلم موزیکم, خانم بوردک را تصادفا با یک تیرکمان که با کش و خط کش درست کرده بودم . با مداد شمعی‌هایی که از کلاس هنر دزدیده بودم.   دفعه‌ی دوم به دلیل آوردن آلبوم  AC/DC, Highway to hell به عنوان تکلیف سر کلاس خانم بوردک بود.  اما همه‌ی این‌ها برای اخراجم کافی نبود.

      آخرین جست و خیز نا امیدی زمانی بود که مجبور شدم دوباره زیرزمین وحشتناک پدربزرگ را ملاقات کنم و یک چیز مصنوعی از درون کشوی میز کارش بدزدم.  برای اینکه دستم ذره‌ای از وازلین مانده‌ی روی آن را لمس نکند دستکش دستم کرده بودم.  پس از مدرسه فردای آن روز به همراه نیل رابل وارد کلاس خانم پرایس شدیم و یواشکی کشوی میزش را باز کردیم.  اشیای داخلش جزو اسرار او نیز بود.  همان‌قدر برای مدرسه مسیحی موروثی حرام که کشوی پدربزرگ برای حومه حرام بود: رمان‌های هوس انگیز و رمانتیک.  و یک آینه‌ی دسته دار, از آن‌جا که خانم پرایس به قیافه‌اش اهمیت می‌داد منطقی می‌رسید.  آن زمان‌ها من و چاد معمولا سعی داشتیم دو دختر که نزدیک خانه پدربزرگ زندگی می‌کردند را به خود جذب کنیم.  اما این با پرتاب کردن سنگ و سعی در انجام تصادف بود تا آن‌ها بیرون بدوند.  با همان وضع چندش آور آن چیز مصنوعی را در کشوی خانم پرایس گذاشتم و برایم تنها راهی برای نشان دادن شهوت پنهان و سرخورده‌ی من به خانم پرایس بود.

      برای ناراحتی ما فردای آن روز کسی در مدرسه حتی یک کلمه هم درباره‌ی آن اتفاق صحبت نکرد.  اما من مثل همیشه در صدر لیست مظنونین بودم.  و وقتی خانم کل به خانه زنگ زد اطمینان پیدا کردم.  اصلا از آن چیز مصنوعی صحبتی نکرد و به پدر مادرم از انضباط و ترس از خدای من گفت.  آن‌جا بود که به این نتیجه رسیدم که هیچ‌وقت اخراج نخواهم شد.  نصف بچّه‌ها از خانواده‌های کم در آمد بودند و مدرسه از دولت ایالتی پول کمی دریافت می‌کرد.  من در ردیف بچّه‌هایی بودم که می‌توانستند به مدرسه کمک کنند و آن‌ها پول را می‌خواستند اگرچه باید با کاست‌های متال, مجله‌های کثیف, چیز‌های مصنوعی, شیرینی‌ها کنار می‌آمدند.  فهمیدم که اگر می‌خواهم از شر مدرسه مسیحی خلاص شوم باید خودم آزادانه اقدام کنم.  و دو ماه در کلاس دهم این کار را انجام دادم.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARAN MANSON در چهارشنبه ششم تیر 1386

 لينك مطلب


Linkbox

پيوندها
آمار وبلاگ
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin
کدهاي شما
  طراحي قالب با

 
 

 
 
 
 

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by 6marilyn6manson6.blogfa.com